بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

با سلامی و سکوتی و نفسی ....

در دایره ی سوختگان هلهله ای نیست

ویران شدگانیم و دگر غلغله ای نیست

 دیر آمده ای مثل همیشه ...! گله ای نیست

 دیوانه ترینم! چه کنم؟ سلسله ای نیست!

 

 

پی نوشت یکم :

این روزهامن به آن ۲۱ گرمی فکر می کنم که آخر فیلم "۲۱ گرم " شان پن می گوید :"میگن درست در لحظه مرگ 21 گرم از وزن هر کس که داره میمیره کم میشه...و مگه 21 گرم چقدر ظرفیت داره؟مگه چی از ما کم میشه؟مگه چی میشه اگه ما 21 گرم از دست بدیم؟با رفتن اون چی میشه؟مگه چقدر ارزش داره؟21 گرم.....وزن یه سکه 5 سنتی...وزن یه مرغ مگس خوار.....یه تیکه شکلات..21 گرم چقدر وزن داره؟"

 

 پی نوشت دویم :

 دیشب خواب دیدم رفته ام کنار دریا ... سرخوش بودم و مست ، خوابم را لمس کردم و نفس کشیدم ، داغ بود و دوست داشتنی 

من بودم و دریا .... با موهای باز و تنی که نمی گنجد در این جسم یاغی و عاشق ...

 لذت محض بود. لذت محض و همه چیز برای دیوانگی ام مهیا بود

همه چیز ....

دیشب خواب دیدم رفته ام دریا ...

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()