بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

من به نو شدن فکر می کنم

وای از واژه‌ها، وای از کلمات. غوغا می‌شود میان دلم. هیهات، هیهات... هیهات از این روزها، روزهای بی‌تو. بی‌انجام و بی‌سرانجام. که چه زود می‌آیند و چه زود می‌روند و گاه عذابم می‌دهند و نمی‌روند. 

از این همه نظاره‌ات ، میان چارچوب دل شکسته‌ی پنجره، خسته‌ام. کاش می‌شد جای آن پنجره، یک بار، بلندای قامت و نگاهت میان همین چارچوب  بوسه ای می داد و می گذشت! آن وقت، قول می‌دادم دیگر مثل دیوانه‌ها، شب‌ها توی آسمان دنبالت نگردم.

نامت که می‌آید... دلم دریای طوفان زده ایست، که موج موج تو را صدا می‌زند. گویی اسیر طوفان نوح است.دختر ِ طوبی و گندم

صبح است، کمی سرد؛ از آن صبح‌های ناب که می‌شود لاجرعه سرکشیدش؛ رنگ‌ها نیمه بیدارند؛ ایستاده‌ام کنار پنجره و خیره مانده‌ام به ابرهای صبح... باد می‌آید... ورق می‌خورند ورق پاره های دل؛ من به نو شدن فکر می‌کنم...

 

 

 

 

 

...درعشق قدم نهادن،کسی را مسلم شود که با خود نباشد،وترک خود بکند وخود را ایثار عشق کند.عشق آتش است،هر جا که باشد جز او رخت دیگری ننهند.هر جا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند...کار طالب آنست که در خود،جز عشق نطلبد.وجود عاشق از عشق است،بی عشق چگونه زندگانی؟

ای عزیز...اندر این تمهید،عالم عشق را خواهیم گسترانید.هر چند که من می کوشم که از عشق در گذرم،عشق مرا شیفته و سرگردان می دارد،وبا این همه،او غالب می شود و من مغلوب.با عشق کی توانم کوشید؟

عین القضات همدانی

 

 

پی نوشت :

این روزها بی خیال درس و زندگی با عین القضات خوشم .... راستی این نوشته ها ماحصل بیخوابی دیشب است و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد!!!!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()