بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

به کجای این حادثه شبیه شده ایم ؟!

من این خطوط نوشتم چنان که غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

 

 

  

نفس بزن!

به نام چشم های معصوم ِ خاموشم

 مرا

به وسوسه ای به خود مهمان کن

جاری شو

در گلوی من و شعر

بگیر دست ِ‌مرا هر کجا که هستی

 اگر من، ابر و بادِ بوسه شدم

در تو...

یقه ی پیراهنت را به باد بسپار

 

 

 

پی نوشت:

واژه‌ها٬ اندیشه‌ها را خوب نمی‌رسانند. همین‌که بر زبان آمدند اندکی دگرگونه می‌شوند و کمی کژی می‌‌پذیرند و معنی را از دست می‌دهند. و با این‌همه مرا خوش می‌آید و درست می‌نماید... که هرچه برای یکی ارجمند و خردمندانه باشد برای دیگری بیهوده و یاوه است...

«سیذارتا، هرمان هسه»

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()