بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

لقد خلقنا الانسان فی درد !

از هر طرف که روی، اگر راه روی ، راه بری!

                                                             عقل سرخ - سهروردی

 

 

تا کی همش فکر تو و عشق و دلم باشم ؟
می خواهم از فردا کمی فکر خودم باشم !

می خواهم از آفاق بگذرم...  از مرزها....آن سوی مرزها چیزهای خوبی برای آموختن هست.
می خواهم از «اخلاق» بگذرم.
می خواهم از «عرف» بگذرم.
می خواهم از «دین» بگذرم.
از «فلسفه»
از «عشق»
از «خودم» می خواهم عبور کنم. عبوری به غابت دشوار..... در راهی که راه منست؛ نه منزلست و نه مقصود و نه مقصد

می خواهم از آفاق بگذرم... 

می خواهم ، پر می‌شوم ازحس نوشدگی

لذت سیراب شدن، سرشار شدن!

می خواهم بنوشانم! بپوشانم! رها کنم!

هزاران ستاره‌ی نقره ی سنجاق شده به آسمان را

در عبور از لا به لای خواب و خیال و رمیدگی

سقوط و نیفتادن به هیچ کجا!

سیبی سرخ ‌شوم

درون خانه‌ی خود
فصلی دیگر را بگذرانم

همچون زنی
که زمان را دور می‌ریزد
زمان آشفته، زمان
زمان بی‌تحرک

 سفر کنم ! 

بی آنکه

از بوسه بر آتش حذر کنم

به نیم‌اشارت

بالغ ‌شوم

در ازدحام واژه های نانوشته

***

می رسیم به یک صفحه مانده به آخر

 اما هیچکس زبان من را نمی‌فهمد!

 

 

 

 

 

 

پی نوشت :

دنبال راهی هستم
تا به انسان بودنم نزدیک تر شوم
با تمام احساسات و دلواپسی هایم

   + مسیح اسمعیلی ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()