بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

رسولان دلشکسته

موج طواف های پر از تزویر و رنگ قنوت های پر از باروت

بیت الحرام وکعبه چه متروکند خون قبله گاه چندم آدم هاست ؟

                                   

 

 

 

پیغمبری نا متواضعم

با آیینی شگرف

بی منت حلقه های گره کور ِ ایمان

سرگردان ام

در اوراق خاطره ِ تاریک و روشن رسولان دلشکسته

بی تردیدی مبهم

در تل انبار واژه ها

و تابوهایی پیچ پیچ 

سرشار از کافرانگی و انکار

در درک معنا و باطن ...

و هیچ کس نمی داند

اعجاز  نام کیست؟

که خودخواهم می کند!

 

 

 

 

دلنوشت:

دو دست

دوست نیست که هزار دشنه دشمن است

اگر بگرید آبرو و اعتبار می رود!

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()