بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

من هیچ نیستم ....جز بارقه ی از پنجره های جهان!

اینجا بوی کوچه پس کوچه های ممنوع زمین را می دهد...بوی اتفاق هایی که رخ دادند...اتفاق هایی که خود ِ من بودند!!!

 

من یک زنم!

این، همه ی گناه منست

و من لذت این گناه را به دست باد سپرده‌ام

آنگاه که مو پریشان کرد

و چشم به آسمان دوخت

و دهان به دهان باران

سبز شد

تا کویر

از چشمان من بنوشد

بی آنکه بداند

این دل که از ما می‌ بَرَد

 به دلداده دیگری وعده عشق‌بازی داده است!

 

 

 

 

 

پی نوشت:

نیازی به گفتن نیست.روزهایم را حراج کرده ام تا بگذرند. روزهایی که دوست ندارم. جایی که غم هایم را کهنه می کنم و جوانی غمگینم را به سلام های هر روزه باج می دهم.حالا می فهمم محیط چگونه سقف آرزوها را کوتاه می کند.اینجا تنگ و کوتاه و زیباست اما زیبایی مرا نجات نخواهد داد

   + مسیح اسمعیلی ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()