بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

نباشد که آرام ِ اتراق ایل را بر هم زنی !

کمی خدا شو تا کمی کفر بگویم

در هوایی پر از گرگ و میش دریده

نمی هراسم

از نفرین شیاطین و پیامبران سرد

که شک کرده اند به تو

و شماره می کنند کُشتگان خویش را ...

 عطر غریب دهل دارد آسمان و باز ...

زبانه می کشد

 درمن

ستیز با خدایان کوچک !

 

 

 

پی نوشت:

روزهای خوبی هستند؟... نه... نیستند... شاید این که من مدام خواب می‌بینم و هر صبح، می‌گـردم دنبال تکه‌های به جا مانده از خواب‌هایم... به دنبال ردّی... نشانه‌ای... و هر بار بی‌فایده است انگار! به خود می‌گویم که هی! سختش نکن... فرصت بده...  به این روزها و شب‌هایی که با نوعی ایمان وشکیبایی می‌گذرانم به انتظار... فکر می‌کنم به نشانه‌هایی ... که همیشه می‌توان یافت... ولی... کو آن نشانه که بخاطرش بروی به ستایش هر چه ندیدنی‌ست!

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()