بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

دو قدم مانده به معشوق زمین گیر شدم!

قلب من کلیسایی ست خلوت و آرام ...قلب تو امامزاده ای پر زائر

امامزاده یکشنبه  تعطیل است!*

 

 

در عشیره تشویش

از طعم خام فراموشی یک خاطره

زمین گیر شدم

بوی هجرت مرگ می دهد

سکوت دلگیر

خدایان گِلی

در هجوم بلبلان دیاری دیگر

زندگی نفس های آخر را می کشد

در یک قدمی تو!

 

 

 پی نوشت:

عجب حکایتی است، آنجا که دل از خواست دوگانه‌ی خویش به سر گیجه می‌افتد. انسان از آن چیزی که بسیار دوست می‌دارد، خود را جدا می‌سازد. در اوج خواستن نمی‌خواهد، در اوج تمنا نمی‌خواهد. امیدوار است اما امیدوار است امیدوار نباشد. همواره به یاد می‌آورد اما می‌خواهد که فراموش کند.

شبی که سهم من بود از روزگار

*اصل متن از مسعود کرمی

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()