بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

من بدنیا آمدم ...جهان آماده باشد!

 

اکنون این منم

مسیح 28 ساله

در زمستانی سرد و بی رمق

ایستاده

"برهنه در باد"

با آرزوهای محال

آرزوهای ژرف و باران خورده

امشب تقویم هم قد می کشد

با من

در ابتدای راهی که در گرگ و میش هوا

چیزی از آن پیدا نیست

و من یکسال بــــز ر گـــتـــر ! می شوم

امشب زاد روز منست!

و من قد می کشم همچون شکوفه های انار

 و به انتظار دی می ایستم

امروز اصلا روز مهمی نیست

بانو!

نشانه اش همین است

دسـت های بی تاب و بیقراری

که رنگ به رنگ می شوند!

امروز تنها سوء تفاهمی ست از حضور کودکی نافهم!

که بر سنگفرش بودن

از شکاف فاصله ها می خندد

- می دانی که چقدر راز میان من و توست-

امروز زاده می شوم

دی ِ 28 ساله من

آیا با تو خرسند باشم

در انبوه سپیدی موها و سیاهی های بکر!

27 سال حضور خاکستری

میان شاخ و برگ قصه ها

آتش را به آتشی دیگر خاموش کردم

 تا انارهای کال باغ

زودتر برسند امسال

دیِ 28 ساله من

هر سال به دنیا می آیم

اما می دانم

زمین گیر رفتنم

ببخش که هنوز آدم نشدم

و باز ناگزیرم در بی تابی نگاهت

زندگی کنم

در این زمستان سرد!

دی ِ 28 ساله من

زودتر از هر سال رسیده ای!

 

 

 

 

پی نوشت:

1)   فال امروز من!

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم....با دوست بگوییم که او محرم راز است

بردوخته ام دیده چو باز از همه عالم ....تا دیده ی من بر رخ زیبای تو باز است

2) ازهمه شما ممنون بابت امروز

 ساجدهنفیسه- اعظمحدیثآمنه – سعیده و سپیده  راستی ابعاد کادوها خیلی خوب بود!!( آیکون یک مسی با دُم فلش دار)...کلی کتاب جدید هدیه گرفتم!

3) امشب وقتی شمع ها را فوت کردم آرزو کردم که خدا به جای تمام پشه های که مرا آزار داده اند به من یک نفر را بدهد که جنبه داشته باشد با یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت کوفت و زهرمار دیگر!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()