بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

تابوتها تنهایند در راه گورستان!

ماییم و غمی در دل و تن پییچده / در سلسله زلف سخن پیچیده

عمریست که در خون شده است این دل ما/ چون لاله داغ در کفن پیچیده

 

 

ای آشنا

خانه ای دیگر نیست

گویی قتل عام خاطره هاست

در این سرزمین تب دار

آسمان هم بوی نم گرفته

از گریه های مریم

بر تندیس خاک گرفته مصلوب

 ــ شکنجه ای  بی پایا ن ــ

ای اورشلیم یتیم
          مرا تاب ماندن نیست

                             از این همه درد

این همه تلخی

***                    

می بینی

صدای ناله باران که رجز می خواند

بر ستاره ای مصلوب

میان مرگ و زندگی

      دوباره دیوانه ام کرده...

 

پی نوشت ها:

سکوت! خوبه اما نه همیشه. سکوت همیشه دلیل برحق بودن نیست. همیشه نشان برتری نیست. گاهی خوبه جسارت داشته باشیم و دفاع کنیم. گاهی خوبه حتی داد بزنیم و اعتراض کنیم. گاهی لازمه!

***

نمیدانم شاعر، شعر نبشته شده بر سر در این پست کیست! اگر کسی می داند به من هم بگوید تا نامش را حک کنم بر زیر شعرش تا آن دنیا یقه مان را نچسبد که چرا حق کپی رایت و امانت در ذکر منبع و غیره... را رعایت نکردی!

... از هفته دیگر امتحاناتم شروع میشود و باید بروم بنشینم بر سر جزوات تا ببینم چه خاکی بر سر میشود ریخت در این وانفسا ... همین !

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()