بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

آسمانم ابری است !

در هر حرفی از این نوشته، هزار هزار خروار درد است. بس رنجورم و کسی نیست که با او دمی بزنم...

 

نامه‌ها- عین القضات

 

 

 

 

امشب را به دل نیّت کرده ام  

زیرا من هیچگاه به کلمات ایمان نیاورده ام

و نمی دانم باین کفر به کلمه

چگونه نوشتن، مأمن ام شده !

می بینی کلمات چقدر پوچ می شوند و عاجز

بیهوده اعتماد کرده ام به ریسمان ...

می دانم

جرأت رها شدنم نیست!

من این فاصله کوتاه را چه سنگین قدم می زنم

 نه؟!....

دیدی آشفتگی ام را

پس بگو
چند نفس مانده تا فراغت خیال

تا من موهایم را کمی پهن تر ببافم

برای تو .....

 

 

 

 

پی نوشت:

پلک بر هم که می گذارم، خیال در خیال ام.... برای دیدن ِآرزوهای که زائیده ی خیال است و خیال کودک سبکبال تنهایی .....تنهایی مونس دیرینه  رویا ست. و رویا همسفر خوب خواب ها....

وامشب در نیمه دیگر تنهایی ام، آن سو که با تابش تو، گرُ گرفته است... رودها در من جاریست. بادها در من لغزان...

و چه غریب و بی پروایم من در وادی خیال...

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()