بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

صبوری

شازده کوچولو پرسید: پس آدم ها کجا هستند. آدم در بیابان احساس تنهایی می کند ...
مار گفت: با آدم ها نیز آدم احساس تنهایی می کند
.

 

 

آغاز غربت است و برگ ریزان

و من ابری باردار

استاده میان بازوان معلق رب النوعی بی نام

که!

گهگاه گام می نَهد

به قعر خیالی

که تنگ بر آغوش می کشد

بی تابی باران را ...

 

 

 

 پی نوشت :

این ابرها که سنگین می شوند بر شانه تمام ستاره ها....یادم می افتد که چقدر دلم برای تو تنگ است.....چقدر دلتنگم.... قصه این  ابرها و ستاره ها هم از آن بازی هاست، از آن بازی ها. . .

 

چند خطی در باب اسفار کاتبان نبشته ام در ادامه ...


از محاسن کلمات یکی همین است که وقتی به عین واقعه مجموع می­شوند، همان واقعه را حمل می­کنند و عین همان واقعه را می‌سازند.”

«اسفار کاتبان» ،ابوتراب خسروی را به دست گرفتم و خواندم. اثر برگزیده  جایزه مهرگان سال 79. ابوتراب خسروی از شاگردان هوشنگ گلشیری بزرگ است. خسروی سبک و نگاه خاص خودش را دارد. نثر شاعرانه اش گاهی شبیه  «شهریار مندنی پور»  است. نثر کتاب درخشان است.

 ابوتراب خسروی به قدری خوب به نثر قدیم می نویسد که آدم فکر می کند این متن های تکه تکه در کتاب ، از کتابی تاریخی برداشته شده اند. ایده اصلی کتاب این است که کلمات زنده اند و با هر بار بازخوانی یا بازنویسی متنی، شخصیت ها و حال و هوای آن دوباره خلق می شوند و تاثیر می گذارند

در اسفار کاتبان سه داستان در سه زمان مختلف از طریق متن هایی تو در تو برای ما روایت می شود. یکی داستان شاه منصور حاکم فارس در دوران تیموری، دیگری داستان مادربزرگ یکی از شخصیت های اصلی احتمالا در قرن نوزدهم و دیگری داستان راوی در زمان معاصر

 عشق ممنوع میان "سعید بشیری" راوی اصلی و "اقلیما ایوبی" دختری یهودی یکی از درونمایه های داستان است. عشقی که سرانجامی غم انگیز برای دختر دارد. البته پایان بندی داستان می توانست خیلی بهتر باشد. در خلال رمان روایت این راویان دوران های مختلف در هم می آمیزند و برای خواننده مفهومی از متن و جاودانگی کلام می سازند.  طرح داستان ها و شخصیت پردازی راوی اصلی زیاد قوی نیست . انگار خود خسروی می خواسته  تنها با قدرت نثر بر خواننده تاثیر بگذارد. خواننده این داستان به طور عملی سحر کلمات را درمی یابد و احتمالاً پس از تجربه خواندن این متن ایده اصلی کتاب را باور می کند. کلمات زنده اند. خلق می شوند و خود خالق روایت های دیگر می شوند.

از قبر بیرون می آیم. رفعت ماه بر سکوی سنگی کنار حوض نشسته است و دست هایش را ستون پیشانی کرده. با بیل خاک بر عمق گور می ریزم تا پر شود، حتی بیشتر از آنکه فقط پر شود. بر خاک نمناک می ایستم تا خاک فرو کشد. دوباره خاک می ریزم تا با سطح باغچه هم سطح شود. روی قبر را پشته ماهی نمی کنم تا آذر پنهان باشد. و آب می ریزم تا هرچه که باید فروکشد و می گویم، انالله و انا الیه راجعون. همچنان که می نویسم همچنان که بر خاک او در گور می گویم، بر گور مکتوب او هم در اینجا می نویسم: انالله و انا الیه راجعون.”

در حقیقت هر سه داستان زمینه‌های روشن و تاریک از عشق رو به عنوان درون مایه دارند در قسمت مربوط به زمان حال این عشق به وضوح دیده می‌شود، در قسمت مربوط به سرگذشت شاه منصور مظفری هم عاقبت شاه گرفتار عشق (یا هوس) حمیرا می شود. در مورد داستان شدرک هم قسمتی که بحث درباره زلفا جیمز و سلیمان خان هم این عنصر نمایان است.

همچنین حدوث عشق در این سه داستان اتفاقی و ادامه پیدا کردن آن بدون دلیل است. سعید و اقلیما به واسطه تحقیق دانشگاهی مجبور به آشنایی می‌شوند. شاه منصور، حمیرا را از پادشاه سند هدیه می گیرد و سلیمان خان هم مترجمی ست  که سفارت انگلستان برای زلفا استخدام کرده است.

"به بعضی چیزها نمی‌شود فکر نکرد. حتی اگر آدم آن چیزها را فراموش کند، خودشان را تحمیل می‌کنند. برای همین چیزها است که باید گریه کرد، گریه کردن هم ارادی نیست. گاهی حتی گریه باعث می‌شود که انسان موقعیتش را درک کند که تنها شده و هیچ کس با او نیست."

در ابتدای کتاب، شدرک و یا خواجه کاشف الاسرار نوعی تناسخ رو بیان می‌کنند. این تناسخ آدم‌ها تو جای جای داستان دیده می‌شود! مثلاً شدرک بصورت خواجه کاشف الاسرار در می آید. نبوکد نصر بابلی بصورت شاه منصور مظفری دیده می شود! خواهر سعید بصورت اقلیما جلوه می‌کند. پدر سعید همون جلوه کاتب تاریخ منصوری رو به خودش می‌گیرد و نهایتاً مادرش حکم حمیرا یا کنیز مار به دوش رو بخودش می‌گیرد.

 "قدیسان قصد اصلاح دارند، می‌خواهند با قدرتی که نتیجه قداستشان است، رفتار اجتماعی را اصلاح کنند. ولی قداست یک فرد معمولاً قادر به اصلاح نیست."

 

اسفار کاتبان/ نوشته "ابوتراب خسروی"/ نشر قصه/ چاپ چهارم/ بهار 83.

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()