بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

طولانی تر از سکوت!

 .... روح مجنون پیش و در پس سد بیابان گرد عشق

بد قماری های شترنج مجازی خوش نکرد

رفت تا جایی که می‌بازند خاصان نرد عشق

قمار کردن آسان نیست، حس می‌کنم ریختن این تاس اصلاً ساده نیست، هر چند شاید آسان به چشم بیاید.. می‌دانی! وقتی رسیدی به این که باید قمار کنی ... باید توان خوب بازی کردن را داشته باشی... مثل پرسه  زنی در روزهایی آفتابی ....که ناگهان دل آسمان می‌گیرد و هوا سیاه می‌شود و رعد و برق ....و رگبار شدید.... اما نه چتری هست و نه سرپناهی... پس زیر باران قدم می‌زنی. بی آنکه در پیاده‌رو پناه بگیری ...تنها به راهت ادامه می‌دهی و می‌روی... خیس می‌شوی اما می‌روی... سرما به استخوانت می‌رسد و باد زوزه کشان مورمورت می‌کند، اما می‌روی... چون می‌خواهی بروی...

حس می‌کنم در قمار، وقتی همه چیز را وسط گذاشتی باید خیلی راحت تاس را بیاندازی هر چند سخت باشد. وقتی تاس در هوا چرخ می‌زند و تو همچنان نظاره‌گر آن هستی دیگر هیچ چیز مهمی نیست!... و همه‌ی آرزویت  می شود؛ بردن... درحالی که  شانس را باور نداری ....اما ایمان داری که آن می‌شود که باید بشود...

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()