بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

انتظار بهاری!

 آدمیزاد هرچه انسان تر شود چشم به راه تر می شود.

 ( دکتر علی شریعتی)

 

 دراین دیار خاموشی   

خاطره ای هم هست، لابد

برای من ، تو

و دستهایی که تهی مانده

از ضربات سکون بر نگاهی خاک گرفته...

از  دلدادگی آدمی

در زیر بارش بوسه ی دلنشین

و لذت نخستین دیوانگی

با آرامشی طوفانی

در ازدحامی از بی‌خیالی

- واپسین عاشقانه من است-

در این روزها

دلتنگم

برای بید مجنونی که آخرین کلامش

در گوش من ترانه می گرید!

 

 

پی نوشت:

آدمی نمی داند کدام را باور کند، آبی امیدوار بهار را، یا سکوت افسرده ی جوانه های زمستان خواب را! آسمان را که خیره می مانی، هرچند پرستویی پلک دلت را نمی پراند و خبری برای چشمِ چشم انتظارت نمی آورد اما... ابرهای مهاجر می دوند، بی وقفه، هر کدام مسافر جایی، دیاری، قراری که دیگر بهار است و موسم بارش و باریدن! چه جنب و جوشی هست در این آبی بیکران معلق! انگار گل باران بهار آسمان را زودتر تکانده است...

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()