بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

آداب بیقراری!

 هستی موهوم ما یک لب گشودن بیش نیست .......چون حباب از خجلت اظهار خاموشیم ما

( بیدل )

 

 

 

شب فرو می‌افتد

من آبستن یک شکوفه‌ام

و به جز شرم

حرفی برای گفتن ندارم

در عین ناباوری غریبم

وه...چه بهار رنگ پریده ای

مویه های گل

همچون قصیده ای ست

که هر گز کسی آنها را نشنیده است

 

 

 

پی نوشت:

بیقرارتر از همیشه که می شوم هی در خانه راه می روم. بلند بلند شعر می خوانم. گاهی می نشینم و ساعت ها با سعدی عشق بازی می کنم . اما این دو سه روزه سعدی هم با من غریبه گی می کند.
حالا تنها بی قرارم و این برای من خود قرار است....

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()