بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

مکاشفه

غم ما خاک نشینان نتوان شست به مرگ

تشنگان را چه کند نقش سرابی ساقی

 

برای آن که می‌رود، دل کندن آسانتر است تا آن کس که می ماند و شاهد رفتن دیگری است

رفتن، قصه ی  عزم راسخی ست برای ،فعلیت  تصمیمی بالقوه که «باید»  به فعل درآید.

 عصیان و جنونی که تنها با رهایی ِ از ماندن، با رفتن فرو ‌می‌نشیند.

اما ماندن و تماشای رفتن دیگری، غوطه ور شدن  در گیجی و ناباوری ِ محض است و دست به دامان جنونی گیج‌کننده و حیرتی ست دیوانه کننده !

 این گونه رفتن، رهایی‌ست و اینگونه ماندن، اسارت!

رفتن، همیشه سهل تراست....

رفتن،  مجالی ست برای ترک تنهایی‌ و ماندن، تنهایی ِ محض!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()