بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

وطن ! وطن ! تو سبز و جاودان باش

سپاه عشق در پی است شرار و شور کار ساز با وی است

دریچه‌های قلب باز کن

سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان

کنون به گوش می‌رسد

من این سرود ناشنیده را به خون خود سروده‌ام

وطن! وطن! تو سبز جاودان بمان

 

 

 

این روزها می‌ترسم... از اتقافی که قرار است بی افتد، می‌ترسم... از ماجرایی که نباید  تکرار شود، می‌ترسم.. از تکرار گذشته  می‌ترسم...از سرخوردگی می‌ترسم... از دورغ می‌ترسم... از دیکتاتوری می‌ترسم... از تقلب می‌ترسم... از تحجر می‌ترسم... از مرگ اصلاحات می‌ترسم... از ناامید  می‌ترسم ... از  اما و اگر می‌ترسم... از رئیس جمهور دروغگو می‌ترسم... از آمار و ارقام می‌ترسم....از پرچم مصادره شدم وطنم می ترسم ...از شنبه نیامده می‌ترسم... از جمعه ای که در راه است، می‌ترسم... از شعور ملت می‌ترسم... از صندوق‌های سیار می‌ترسم... از ترس های پنهان  مردم می‌ترسم...

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()