بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

بمان !

رفتي كه من ز دوري تو خون جگر شوم 

راهی دگر نشان بده تا دربه در شوم

ای غم ،پناه ده تو من بی قرار را

 مگذار پيش چشم تو ؛ من شعله ور شوم

از ابر عشق و رحمت خود بر دلم ببار 

سيلاب ها .... كه پاك شوم ، تازه تر شوم 

چیزی نمانده است كه کافر شوم ببين!

بگذار پيش زلف تو از اين بدتر شوم

بگذار تا ترانه شوم در دهان باد 

هر نيمه شب كه با غم تو همسفر شوم

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()