بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

گر بدین سان زیست باید پست ،من چه بیشرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

چه تلخ است میوه درخت بینایی! چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش را کلاه بگذارد

دکتر شریعتی

 

 

 

 

 

گفته بودی برایت از نور بگویم

بنویس :

 

نور را به بند می کشند

این انبوه شب زدگان ِبی شرم

درین وهمناکی کور

چشمها بی رنگ

قلب ها بی تپش

سرها فرو افتاده

هیچ کس نخواهد بود که در چشمانت بنگرد

گویی

روز را برده اند

و خورشید رخشان را هزار بار به مسلخ کشیده اند

فریادی نیست

جز یادی از فراموشی

بدرد می گریم

بر استخوان های شکسته ات

وطن

مردمانت چه وحشیانه به تو عشق ورزیدند

این روزها

بر کدامین زخم تو باید گریست ؟!

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:

چه حیف ....سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی این روزها از یاد همه رفته!!!

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()