بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

گروهی خواستند و ندادندشان و گروهی نخواستند و بدادندشان(1)

من می گریم زیرا که چیز دیگری برای گفتن ندارم

آندره ژید

 

دلم می خواهد بنویسم شاید کمی آرام شوم اما این روزها دست و دلم به نوشتن نمی رود...شهر در سکوت سردی می سوزد و من باز حس می کنم که در خیابان های به ظاهر آرام ، نبض شهر تندتر از همیشه می زند.

این روزها نگرانی امانم را بریده  و نمی دام دل نگران کدامیک از شما باشم ؟!....این روزها در بیداری هم کابوس می بینم  و با تلنگری پریشان و آشفته  زیر لب می خوانم :

نخوان با من

 

از آواز

 

ساز های بی‌کوکی که می نوازی !

 

هوا را به زنجیر کشیده ای

 

خدا را نیز هم...

 

 

این روزها حکایت من، حکایت آن سنگی ست ! درست زیر گنبد مسجد شاه (تو بخوان امام). . . با ابعاد مربعی یک وجب در یک وجب، سالهاست لگد می‌خورد، که انعکاس لگد خوردنش بپیچد در مینای مسحور کننده‌ی گنبد. حکایت آن سنگ که سالهاست لگد خوردنش بهانه‌ایست که شکوه و اعجاب گنبد آبی را به خاطر دیگران بنشاند...

 

 

١.ابوالحسن خرقانی

٢. طرح زیبای بزرگمهر حسین پور

   + مسیح اسمعیلی ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()