بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی.. ....

  هیچ کس هست از برادرانِ من که چندانی سَمع عاریت دهد که طَرفی از اندوهِ خویش با او بگویم ، مگر بعضی از این اندوهانِ من تحمل کند به شرکتی و برادری؟

(قصه مرغان- شهاب الدین سهروردی)

 

زمان نهیب می زند

بازگشتی نیست

به سادگی خوشه ها

و آبها فرو رفته

در زمین

شاید آنکه به صلیب کشیدند

بی گناه

رها شده

در سرگردانی  یک نگاه

به جستجوی بوسه ای دلنشین

و فراموشی تکرار می کند

خواهی مرد

همچون قوی سپید

بهت زده،

باشکوه

در انتظار سپیده دم...

 

 

 

 پی نوشت:

 دیر زمانی است که نیستم. دنبالش بوده ام این نبودن را. گم می شوم در هزارتوی من تا پیدا شوم در خویش....

*****

  این شعر زیبای زنده یاد حسین پناهی را اگر تونستید با صدای پر از اندوه خودش گوش کنید ...می چسبد خیلی زیاد

 دیوونه کیه عاقل کیه  جونور کامل کیه 


دیوونه کیه عاقل کیه  جونور کامل کیه 

واسطه نیاربه عزتت خمارم

حوصله  هیچ کسی را ندارم

کفرنمی گم سوال دارم یک تریلی محال دارم

تازه داره حالیم می شه چه کاره م 

می چرخم ومی چرخونم سیاره م

تازه دیدم حرف و حدیثت منم طلای نابت منم

تازه دیدم که دل دارم بستمش 

راه دیدم نرفته بود رفتمش

جوونه ی نشکفته را رستمش

دیروز که بود حالیش نبود هستمش

جواب زنده بودنم مرگ نبود

جون شما بود؟

مردن من مردن یک برگ نبود

ترا بخدا بود؟

این دل پر خون ولش 

دلهره  گم کردن گدارمارون ولش

تماشای پرنده ها بالای کارون ولش

خیابونا سوت زدنا شر شر بارون ولش

دیوونه کیه عاقل کیه  جونه ور کامل کیه

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست 

دویدم

چشم فرستادی برام تا ببینم

که دیدم

پرسیدم که این آتش باز تو آسمون معناش چیه

کنار این جوی روون معناش چیه

این همه راز این همه رمز

این همه سرواسرار معماست

آوردی حیرونم کنی که چی بشه نه والله

مات و پریشونم کنی که چی بشه نه بالله

پشه نبودم؟  من حیرونت نبودم

تازه داشتم می فهمیدم که  فهم من چقدرکمه

اتم تودنیای خودش حریف صدتا رستمه

گفتی ببندچشماتو وقت رفتنه

انجیر می خواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه

چشمای من آهن زنجیر شده اند

حلقه ای از حلقه زنجیر شده اند 

عمو زنجیرباف زنجیرتو بنازم

چشم منو  و  انجیرتو بنازم

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()