بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

گورهای بی نشان

 صفرها را بستند /تا به بیرون زنگ نزنیم /از شما چه پنهان /ما از درون زنگ زده ایم

  زنبور های عسل دیابت گرفته اند - اکبر اکسیر

 

و زمان گذشت

و ایامی دیگر در راه است

در زوزه آدمی

در گذر زمان

در برابر شیون چشم هایی ابر

به وقت باران

در گورهای بی نشان ِ گلوله نشان

در غبار ستاره ها

 

آسمان همیشه

باران نمی نویسد

بر پیاده رو های پایتخت آتش

 

اولین پرنده به خون تپیده

بال خواهد گشود

هر شب

بر اشک های مادران داغدیده

و انزوای پدران سکوت

و هر روز

می شمرد مرگ

را از نو

با سبدی پر از گل

در انتظار

شکوفه های  درخت لیمو....

 

 

 

پی نوشت:

خوش بخت که نه...  اما معلوم نیست این از خوش اقبالی مان است یا بد اقبالی مان که در زمانه ای زندگی می کنیم که همه ی آنچه که بیشتر هم سن و سال های مان در جاهای دیگر دنیا فقط  در کتاب ها می خوانند و شاید هم خوب نمی فهمند را کاملا حس کرده ایم!!!....به قول نامجو : این اینکه زاده آسیایی به این میگن جبر جغرافیایی! 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()