بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

عطش ....

فرود آمدم از اوج

براين خاک وچنين خسته نشستم

ميان اين همه تنهايي

 روح وحش ام در امتداد يک عطش مشترک

در حسرت همخوابگي ...

از مردگان تسلي مي جويد

 تهي ام از سبزي و بي رنگ تر از يک توده ابر

من ميان هواي نمناک

 تن به دريا مي سپارم

که با رقص تن تو بیامیزم

تو آرام ونرم بمان

 به ياد بازگشت ابدي چشمان بي تاب من

 تا بماند جاودان از تو

حسرتي که وامانده در او چشمي

   + مسیح اسمعیلی ; ٧:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()