بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

باد می میرد

هراس من،
باری،
همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزد گور کن از بهای آزادی آدمی افزون باشد...

 


احمد شاملو

 

 

 

 

 

درخت دعای باران می خواند

خورشید بی تاب

برگ له له می زند

رو به آسمان

زمین تشنه

هوا گرم

باد پنجه در پنجه درختان 

شاخه ها ی شکسته !!

پرنده بر نمی گردد

آیا عشق مرگ نیست ؟!

کوه از درد به خود می پیچد

سرگشته ای

گنگ در بیابان برهوت

رقص کنان می خواند:

اندک صبر

باد هم می میرد

 

 

پی نوشت:

در من شعله ای بود که دیگر نیست. بارقه ای, سو سو ی.حرفی از جنس نور که دیگر نیست. ..نیست که روشن کند واژه را .... تا واژه روشن کند کلمه را .....و کلمه به حرف آورد عاشقانه های مرا.... تو را... 

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()