بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

چند خط برای خواندن!

خداوندا ، درد را تا کجا می تواند خواند ؟

خداوندا ، درد را تا کجا می توان دید ؟

درد را تا کجا می توان شنید ؟

 

 

خسته ام
می خواهم کمی بخوابم
فارغ از کابوس های

 این شب های ِ درد های ِبی مجوز

 

اما دوباره

به یاد صبح جمعه ی کثیف انتخابات می افتم

که  گفتید:

داستان عصای  موسی و اژدها را به خاطر داشته باش!

 حالا چهل روز و اندی  گذشت

از روزی که

خوکی چرید  بوستان ما را

 بیچاره  چمن ها

                         بیچاره چمن ها....

 

دلتنگم و بغضم می ترکد و با خود می گویم :

 

شاه ترکان سخن مدعیان می شنود
                                  شرمی از مظلمه ی خون سیاووشش باد

 

 

 

 

 

پی نوشت:

راستی !
مرد جان به لب رسیده را چه  می نامند .... !؟

 

....

 

خواندن لینک زیر هم خالی از لطف نیست !

اعتراف می‌کنم که دادگاه رسمی است

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()