بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

می آفرینمت! چونان که التهاب بیابان سراب را...

 

آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند.از «تن» تو هر چقدر هم که قوی باشد ترسی ندارند!

 دکتر شریعتی

 

 

 

 ١)

 

گاهی قفل می شوم به کلمات ، واژه ها این زمزمه های  دلتنگی را  هی با خودم تکرار می کنم و هی در خودم تکرار می شوم تا شاید نقاب را کنار بزنند این واژه های التهاب در شرف تولد!

 

.....

 

٢)

 

کدامیک....جیغ  و داد یا فریاد ؟!

 

داد با آن الف ی که هم کوته می توان خواندش  و هم بلند... یا فریاد که بسی بلند ست و گوشخراش، اصلا بنجل ست و عاریه ...

احوالاتش معلوم است تنها بلدست شعار بده و قیل و قال راه بیندازد؛ همانند روسپیان مفلوک قیمتی ندارد و بر سر هر کوی و برزنی مفت به چنگ می آید.

داد اما چیز دیگری ست؛ اصالت دارد لاکردار! شبیه دخترکان باکره زیبا روی که بر بکارت خویش می نازند.

 و اما جیغ،  مبتذل است و جلف... آکنده از عشوه های  بدلی! تنها برای جلب توجه است و بازاری؛ در نهایت گیرایی!

باز فریاد،می توان گفت: شاید از سر درد باشد!

اما داد متین است و پر ابهت، مودب و باوقار... اهل همنشینی با نا اهلان نیست. اهل دل می خواهد،داد ...

پیشینه دارد و اهل ریا نیست؛ ظریف است و دلنشین!....می ایستد؛روبه رویت و رک و راست در چشمهایت می نگرد و حرف های نا گفته اش را زمزمه می کند. اهل شعر  و شاعری نیست مانند فریاد . صادق است و راست گو و به همین سبب بسی نا مجبوب!

 

....

 

3)

 باز می گردم... همیشه باز می گردم.

مرا تصدیق کنید یا انکار. مرا سرآغاز بپندارید یا پایان، من در پایان پایان ها فرو نمی روم...

مرا بشنوید یا نه. مرا جستجو کنید یا نکنید. من هستم هرچند همیشگی نیستم.

باز می گردم... همیشه باز می گردم...

خشم زمان من بر من، مرا منهدم نمی کند، من روح جاری این خاکم...

من روان دائم یک دوست داشتن هستم....

باز می گردم .... همیشه باز می گردم!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()