بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

دارکوب من !

لخته،
      لخته،
             خون تازه غروب
در رگان ِ درّه می کند رسوب
قطعه قطعه می کند
                            نوای جوی را
اَرَّه صدای دارکوب

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

تکرارمی کند

مدام ،می کوبد

و تکرارمی کند

 

دارکوبی  در من است

 که باورنمی کند

نشاط درخت را

می کوبد

 و می کوبد

می کوبد

 

درخت

تن نمی دهد به تردید مدام ضربه ها

دانسته است

سبزم

هرگاه  تو را دارم!

 

 

 

پی نوشت:

مرا چه می شود...آسمانم  گرفته و موج دریا هیچ را برایم تداعی نمی کنند امروز از باران بارانی ترم و از موج دیوانه تر... نمی دانم این روز ها کدامین نگاه را می جوییم هیچ نگاهی قلبم را نمی لرزاند ولی نشانه ای از تو مرا تا اوج می برد تا بی نهایت صدا.. تا همیشه ...

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()