بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

زنی به طعم خاک

گاه آن چه مارا به حقیقت میرساند خود ازآن عاری ست...

                                                                       (مارکوت بیکل...ترجمه احمد شاملو)

 

 

 

 بر بکارت پر هراس خویش

چون انعکاس بی جان آیینه

 ازپس پرده های شب لبخند می زنم

هر ثانیه

با زوایای گنگ چشمان تو

به تماشا نشسته ام

زن بودن خویش را

در امتداد خطی از  دلتنگی و پایان عاشقی

کَسی از من عبور می کند

بی آن که بداند

تمام می شوم

بی هیچ تلنگر و نشانه ای....

 

 

 

 

پی نوشت:

سکوت را نفس می‌کشد قلب و ذهنم این روزها ...پهلو به پهلو می‌شوم، خوابم نمی‌برد. در دلم، تو را نقش می‌زنم، تو را خیال می‌کنم، می‌خواهم تو را بنویسم، نمی‌شود! واژه نیست تا کلمه کنم...بعضی ماجراها هست که سینه به سینه روایت می‌شود.... حرف‌ها دارم که باید لب به لب بگویم با تو... هستی و نیستی... پس دوباره زل می‌زنم به تاریکی، آهسته و آرام می‌خوانم:

گر آن عیار شهرآشوب، روزی حال من پرسد

بگو خوابش نمی‌گیرد، به شب از دست عیاران

 

 *******

مادام بواری راهم بخوانید!‏

   + مسیح اسمعیلی ; ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()