بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

عاشقانه بر صلیب

پس این ها همه اسمش زندگی است

دلتنگی ها،دل خوشی ها،ثانیه ها،دقیقه ها

حسین پناهی

 

تو را  به یاد می آورم

مست و رقصان

 از عطر واژه ها

 در پیچ آن کوچه

دو قدم مانده به گریه سیب و فراموشی ماه

تو را به یاد می آورم

در کوچه های بن بست

رویا

تو را به خاطر می آورم

درست  کنار بازار برده فروشان   

دست در دست

رقاصه ی مو مشکی

                  با پیراهنی نارنجی...

 

 

 

پی نوشت:

این روزها چنگ می زنم به دامن واژ ه ها  و در گور نوشته های دل دفن می شوم .تکرار می شوم بی آنکه به یاد بیاورم که روز ها بهانه می بافند در طعم تلخ بی حوصلگی های که به ضرب ایمان به داشته هایم !..آنها را کافر نمی شوم!

   + مسیح اسمعیلی ; ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()