بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

ذهنم را می جویم !

هستی موهوم ما یک لب گشودن بیش نیست

چون حباب از خجلت اظهار خاموشیم ما

( بیدل )

 

 

 

بردوش

 خواهم کشید

شادمانه

اندوه کلمات  را

اگر  دمی

رها کند مرا  

یهودا...

 

 

 

پی نوشت  :

آدم وقتی دلش درسفر باشد خبرندارد حول وحواشی اش چه می گذرد... میدانی صفای پا برهنه در چیست؟... اینکه ریگی بر کفشت نیست!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()