بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

....و این درد است، درد ِمطلق ،مطلق ِ درد

"انسان شاهکار هستی‌ست، تنها در مقابل مرگ زبون است."

سوفوکل

 

 

 

دلم سنگینی یک برگ را

                   می شناسد

و تمام

حضور غربت را

تا صبوری زخم خورده آن سوار افتاده

که در بامدادی

بی بنفشه و بی کاکل

بر طناب مرگ

می‌خرامد

لوند و بی‌اعتنا

لابلای شاخ ‌و برگ بید

با گلوبندی از ترانه های بوسعید

              و ایمان نداشته ِ عین‌القضات همدانی

 

 

 

 

پی نوشت یکم:

چرا ماندگار نمی‌شود این دلِ ناماندگارِ به تنگ آمده؟ بعد از گذشتن‌‌ها تنها بهانه‌گیرِ نبودن‌هاست.... گریزان مانده از اهلی شدن... قرار می‌خواهد شاید که این ست دلیل همه بهانه‌گیری، نه! ...شاید رفتن ‌می‌خواهد، بریدن از همه. از بند‌ها. .. و شاید .هجرت‌می‌خواهد، از سرزمینی که تو را از من می‌گیرد و مرا به تو نمی‌رساند ...

 

پی نوشت دوم:

میگفتند بهنود روی پای مادر احسان(مقتول) افتاد و التماس کرد. میگفتند خواهر احسان هم روی پای مادرش افتاد تا نگذارد بهنود اعدام شود. میگفتند برادر احسان لحظه ی آخر رضایت داد ، میگفتند پدرش ساکت بود. و گفتند مادر مقتول یک نه  محکم گفت و صندلی را از پای بهنود کشید و بهنود در هوا رها شد ، با طنابی دور گردن.

قانونی که اجازه ی قساوت به مردمان بدهد ، توسط انسانها و برای امنیت انسانها آورده نشده است.

قانونی که حق سنگدلی به انسانها بدهد ، قانون پلیدی است که مناسب جامعه ی انسانی نیست.

 

و بخوانید :

نوشته ای از وکیل بهنود ، محمد  مصطفایی،

آرزو دارم آسمان را خارج از زندان ببینم ، مصاحبه ای با بهنود 

فیلم آنها روزی هزار بار می میرند که در قطعه های چند دقیقه ای

مرگ بهنود، مرگ احساس مادری انتقامجو، مرگ مهربانی، نیک آهنگ کوثر و بهترین نوشته درباره این درد

 

و همچنین خواندن این پست آخر وبلاگ محسن باقرلو(کرگدن) ، یک فکر بد و دو خبر خوب!!!

 

 

 

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()