بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

شاعر کجا شاعری می کند؟

سیاه سیاهم

با زرد هماهنگم کن استاد!

گاه حجم یک کلاغ

کنتراست یک تابلو را حفظ می‌کند

«حسین پناهی»

 

 

 

 

می آیم

این بار

از پشت دیوارهای شب

در آغاز افق

می خوانم

در نهایت تاریکی

بی هیچ امیدی

خالی می کنم

خیال خود را

از خواب سنگواره

باید سفر کنم

تاکجا؟!

 

 

 

 

 

پی نوشت:

هنگامی که برگ ریزان فرا می رسد، گویا احساس آدمی را باد، با خود به سرشاخه ها و برگ های درختانی می آویزد که هر لحظه رنگ می بازند و سرانجام فرو می افتند.

 احساس آدمی همواره در هوای نفسی ست که فصول برایش رقم زده اند.

احساس، هوا می خواهد،

 احساس، آزادی می خواهد،

هوا می خواهد؛ دوباره پائیزی دیگر. ..فصل سرد رطوبت خاک، فصل نوبرانه های خاک ، باد و هوا.... فصل کوچه باغ هایی که همه یاد ها را با خود به جشن باران های فصلی ....

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()