بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

سخت نازک گشت جانم از لطافت‌های عشق

بعضی وقایع به کتابت در نمی‌آیند.

ابوتراب خسروی، اسفار کاتبان

 

 

 

پیراهن رها کن

در پاگرد تَن

....

...

..

.

تا باران بوسه ببارد

بر چشمان  من !

 

 

 

 

 

پی نوشت:

بوی چای تلخ،.... نم‌نم باران،.... حضور پاییز..... چتر خود را باز کن، هوای دلم....... بدجوری بارانی است !

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()