بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

برای دخترم نفیسه

چه زود گذشت !

انگار همین دیروز بود (سال ۸۰-۷۹) ، ساجده گفت : “مامان میخواهم با دوستانم درس بخوانم و نفیسه اصرار دارد همه به خانۀ آنها برویم ”

اول مردد بودم ، خانه شان کجاست ؟ چه کسانی در خانه اند ؟ … چه میتوان کرد ؟ مادر هستم با کوله باری از نگرانی ها . و ساجده با لحنی آمیخته با اندوه گفت : ” نفیسه ، پدرش را که در اثر مواد شیمیائی در جبهه ها دچار سرطان شده بود بتازگی از دست داده و سایر خواهرها و برادرانش هم ازدواج کرده و زندگی خودشان را دارند و نفیسه و مادرش با هم زندگی می کنند ” حس عجیبی پیدا کردم . نفیسه دختری بسیار دوست داشتنی و سرشار از مهر و عاطفه بود و در عین حال ، نجابت و متانتش حکایت از تربیتی صحیح و مبتنی بر اصول دینی و فرهنگی داشت و این را از تمام مراودات و ترددهایش به منزلمان دریافته بودم و حال که می دیدم این عزیز در غم از دست دادن پدر رزمنده اش اینچنین به مادر که همۀ زندگیش بود عشق می ورزید و این یادگار پدر را با همۀ وجود قدر می دانست از خود دلخور شدم بخاطر سؤالاتم در خصوص زندگیش … یادم است از آن به بعد هر زمان بچه ها میخواستند درس بخوانند ، راهی خانۀ نفیسه می شدند و وقتی علت را می پرسیدم ساجده میگفت : ” مامان ! فقط باید مادر نفیسه را ببینی ” … و من دیدم آنهمه مهر و صفا را و از نزدیک لمس کردم تمام محبتی را که آن شیرزن با همۀ خلوصش به پای فرزندان ما که دوستان دختر دلبندش بودند نثار می کرد و شنیدم دعاهایی را که به بچه ها یاد می داد تا بتوانند با آرامش در جلسات امتحان شرکت کنند .

و چقدر گریستم وقتی نفیسه مادرش را هم از دست داد . گریستم برای دل تنهای نفیسه ، گریه کردم بر ازدست دادن انسانی غریب و بزرگ و زار زدم شاید حتی برای اینکه خود را ناتوان از جبران آنهمه مهر و محبت مادرانه می دیدم برای نفیسۀ داغدار و تنها …

و اینک اشک را دلیلی نیست بر نباریدن که باید خبر دستگیری این عزیز زجر دیده و این فرزند پاک میهن را بشنویم و چقدر از خودم بیزار شدم آن زمان که در اوج گریه برای این غریب ، ناخودآگاه خدا را شکر کردم که مادرش نیست تا شاهد چنین جفائی بر دلبندش باشد . مادر نیست تا بپرسد عزیزش به کدامین گناه ناکرده در بند است ؟ مادر نیست تا … و اگر بود حتمأ با شنیدن این خبر جان می باخت .

و اینک من به پاس اندکی از محبتهای آن مادر می خواهم برای نفیسه مادری کنم و از آنانکه بی خبر از فداکاریهای پدر نفیسه زارع کهن ، و بی اطلاع از تدین و اعتقادات پاک و خالص این دختر مظلوم به اسلام و جمهوری اسلامی ، وی را به بند کشیده اند بپرسم به کدامین گناه ؟

مریم شربتدار قدس(همسر فیض الله عرب سرخی)

 

***

 

نفیس من !

امروز که نامه مامان ساجده خواندم ، دوباره خاطرات یک دهه دوستی در برابر چشمان رژه رفت !

چه شب های را به صبح رساندم ... در خانه شما کنار مادر که الان نیست و نمی دانم  اگر بود با نبود  تو چطور کنار می آمد !!!

نفیس من!

هیچ یک از ما هفت نفر ( ساجده ، سعیده، سپیده، حمیده ،‌اعظم و من ) .... دیدی باز گفتم گروه هفت !  اره هر چند تو آنجایی در بند ولی باز هم کنار مایی در این گروه هفت ! ... آرام نخواهند گرفت تا تو بگردی !... تا شما برگردید!!

   + مسیح اسمعیلی ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()