بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

و زبانم را قورت می دهم!

مگر نمی بینی که درد همگانی شده،طبیبان بیمار و خلق در معرض نابودی اند."

غزالی

 

 

کفشهایم کجاست؟

می خواهم سر شب راهی سفر شوم

مدتی را بی بهار طی کنم

دو سه پاییز در به در شوم

می روم گم شوم برای خودم

نیستم در حدود حوصله ها

 

 

 

 

پی نوشت:

نوشتن در حاشیه یا از حاشیه یا بر حاشیه،فرقی نمی کند.این حاشیه بر متنی است که نیست،بر زندگی،که در گذر است...این روزها عجیب دل بسته ام به حال،حال گرفته ای که از هر طرف خبرهای بدی می آورد.زندگی خوش نیست.درد دارد.. درد!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()