بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

حکایت ما!

آری خوش است وقت حریفان به بوی عود

وز سوز غافلند که در جان مجمر است

 سعدی

 

 

من

کنار تو

سه گانه ام

تو، من

و شوقی غریب

و من بی تو

چهارپاره ام

من و دلتنگی

من و بی تابی

 

 

 

 

پی نوشت:

من رویای چشمهای تو را در غبار سنگین خواب هایم از دست داده ام... در من حلول کن چونان  ماه ، که هست همیشه  و   گاهی تمام رخ، رو می کند به ساکنان زمینی....

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()