بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

کلماتی مجهول

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم/سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم

من از دل این غار و تو از قله‌ آن قاف/از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم

شهریار

 

 

 

دیگر

طناب پوسیده ی عشق هم

نجات نخواهد داد

یوسف را

در این روزگار

پر از گرگ و پیراهن آغشته به مرگ

ایمان آوردم به شما

ای

برادران خیانتکار زلیخا....

 

 

 

پی نوشت:

تکه ای از من ؛ انسانی است که بی قرارم می کند ... به نام دلتنگی .....

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()