بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

کوچ نامه

افق های بی کرانه دشت

می طلبند

هُرمِ نفس های مرا

که اینگونه

بَرَم می دارند

ومی بَرندم

خیلی دور

مرا به راهِ مرگی سپید

واحتضار روزی نابه هنگام

...

سفر است

من مهیای این سفرم

من اسباب سفرِ خویش را

مهیا کرده ام

باد درشیون

و من بار سفر می بندم

بر کجاوه رفتنِ خویش

میان هو هوی باد

وقتی که مرگ

حیران برجای خود مانده است!

من

شعرهای ناگفته ام را

نزد تو

به امانت می گذارم

من کوچ پایان ناپذیر خود را آغاز کرده ام

و نمی دانم

دل به کدامین سپیده سپرده ام!

وتنها می دانم

پایان همه راه ها

گم شدن است

....

این شیون است آیا؟

نمی دانم

تنها

کوچ نامه ِ ای است از من

...

شما ببخشید

به بزرگی خویش

رویاهای پژمرده مرا

یا دست ودلِِ لرزان مسافر بی قراری راکه می خواهد

پرواز نخست خویش را آغاز کند!

...

من آسوده ام

اینجا

فارغ از هراس چشمان خیس و نمناک

تنها نیستم

باد

خاک

مردگان

همه آشنایان من اند!

....

می خواهم یاغی ترین طوفان شوم

سالها سایه نشین بودم و

سخنان سینه تو را

من می سروده ام!

...

ای تو از من عاشق تر!!!

من عشق را زتو آموختم

ونوشتن را

بدان

هنوزهم خاطره آن روز با من است

زمستان بود

و سوز خیس سرما

....

اما دیر آمدی

 ای جان من !

من دیر زمانی است

غزل مرگ رااز نو نوشته ام!

نگاه کن

این منم دشنه بر نای نهاده

دیگر چراغی نما نده است !

و من تنها خونین ترین ترا نه ام را

برای تو به ارمغان می گذارم

تردید جایز نیست!

پس این ترانه را بگیر

ومرا به خاک بسپار!

ساکت وخاموش

زیرا در حنجره ام آوایی نیست

زنی سوخته در خویش

بنگر این خاکستر من است

...

در به دری بس است

اکنون موسم دیگری درراه است

محبوب من

نگاه کن

این ماه آواره

تنها

خاطرات چیزی شبیه دلدادگی ِ تو را با خود خواهد برد!

...

همین امشب

دیر هنگام

زیر نور بی رنگ ماه تاب

پلک برهم خواهم نهاد

سالهاست

مثل آتش زیر خاکستر

چشم به راه همین امشب ام

...

دیراست دگر

باید بر خیزم

مهیا شوم

آخر

من امشب

پر خواهم زَد.

   + مسیح اسمعیلی ; ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()