بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

حوّا هنوز هم تنهاست...

آن کس که عاشق لطف بود یا عاشق قهر...

 او عاشق خود باشد نه عاشق ِ معشوق...

عین القضات

 

 

امشب

چون برگ ِ باد خزان خورده ای

از نیمه های شب می گذرم

از تاریکنای ِ شب های ِ انتظار

می رسم

به حوالی خودمان دریا

به انتظار نجوای شبانه ساحل و دریا 

نفس،نفس

فریاد های خاموش را

زیر گیسوانم پنهان می کنم

فرو خورده و خسته

می نشینم کنار باورهای پوچ

خیره در چشمان رویا

غرق می شوم
در این شب وحشی

سینه ام تنگ است

گویی

سالها پیش مرا در گور عمیق زندگی دفن کرده اند!

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:

 

بوی غربت می دهند کلماتِ ترسوی محافظه کار. بوی بی قراری، بوی تنهایی می دهند روزهای من. می ترسم از این روزهای معمولی ِ بی تو.....که فریب می‌دهند مرا را ....وقتی هوای این روزها را در سینه حبس می‌کنم و با دستپاچگی میان شعرها سرگردان می شوم....اما تو ناگهان به هیأت دستخطی ظاهر می‌شوی و  مرا می‌ بری به روزهای خوب....

این ها را  می نویسم تا تنها بهانه باشد که بگویم باز دلتنگت شده‌ام...

 

 

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()