بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

من ،تو و حرف هایی که نمی توان نوشت!

ای دوست نه هر چه درست و صواب بود ُ روا بود که بگویند...و نباید در بحری افکنم خود را ٬ که ساحلش بدید نبودو چیز ها نویسم بی خود٬ که چون واخود آیم بر آن پشیمان باشم و رنجورای دوست می ترسم وجای ترس است از مکر سرنوشت!

رساله عشق عین القضات همدانی

 

 

 

 

رو به روی تو زبانم بند می ماند هنوز

یک نفس در حد یک آه بلند می ماند هنوز

 

 

بعضی چیزها را نمی‌توان گفت. بعضی چیزها را حتی نمی‌توان نوشت. تنها می‌توانی در خودت بریزی. درست اینجا، در دلت. آنقدر بریزی و بریزی این کلوخه‌ی غم را که پر شوی از این همه وهم تلخ حضور!

بعضی حرف‌ها جایی در هیچ قلب و کاغذ و زبانی ندارند. جنس بعضی حرف‌ها طوری ست که حتی نمی‌توانی با یک آه سرد بیرون بدهی به شکایت یا حتی یک گله‌ی ناچیز ِ کوچک!

گویی الکن می شوی .می مانی که چه بگویی؟! چگونه بگویی؟!می شوی تشنه ای که انگار هیچ کلمه ای سیرابش نمی کند...

 بعضی حرف‌ها حتی درد هم ندارند که بخواهی نشان بدهی؛ با چهره‌ رنگ پریده، با لحن خسته‌ی صدا، با سکوت، بعضی حرف‌ها تنها به این کار می آیند که خواب شبانه را بگیرند و تا خود صبح کش بیایند و جز خستگی دم صبح چیزی به همراه نداشته باشند.

 

از تمام عاشقی از یاد من ، در خاطرم

این که دوست را نمی بیند می ماند هنوز

 

 

 

 

 

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()