بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

هوا بوی سیب می دهد

هر وقت خون و خونریزی باشد، برنده کسی است که می‌تواند بکشد.


از آتش زردشت، هوشنگ گلشیری

 

 

 

 

 

 

تورا می خوانم

نه در چشمانت

نه در سکوت نگاهت

که از آنِ من باشند

 

من آرزومندم    

آغوشت را ...

نوازش نگاه پریشانت را ...

ترنم صدایت را ...

 

وقتی به نامم می خوانی

گرمای دستهایت را ...

که ازآن ِ من باشد

که از آنِ من باشی

افسوس !

نیستی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:

دلم می خواهد بلند شوم راه بیفتم.بروم یک جایی ....اصلا بروم دور خانه ٬ درو حیاط٬دور هر جا.
راه بیفتم و کسی نبیندم.نشناسدم.راه بروم بلند بلند گریه کنم.راه بروم.
گاهی هم بنشینم و زل بزنم به خودم٬نه با آن خصم همیشگی.دست هایم را از بیخ گلویم بردارم و نفسی بکشم.عمیق و بلند ....و قول بدهم این بار به خودم
تا دیگر کارهایی نکنم که دست به یقه شوم با خودم
.

 

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()