بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

روح بهارانه

«عریانیم وافسوس

کسی از عریانیمان نمی رهاند

به عریانی خویش»۱

آه  ای تو !

سرانگشتانت در دستهایم

بازوانت سینه ریز من!

میان نفس های تو و نگاه من فاصله ای نیست

می خواهم

تو را فرا بخوانم

تورا در آغوش خویش

تو را در خواب خویش

تو را در چشمان خویش

من آرام لمس ات  خواهم کرد

ودر وجود تو خواهم خفت

شب من با آتش  تن ِ تو روشن خواهد شد !

من بی مهابا این بار در آغوش ات می کشم

روح بهارانه بی قرارم

می خواهد نوازش کند

تورا مو به مو

زیرا تو آب ومن بید تشنه ام !

وترانه من به ترنم بوسه های توست !

رنگین ترین رویاهایم

خرامیدن در خواب

وآرمیدن در آغوش گرم توست

اما

هیچ می دانی

عمری کنار هم

و هرگز به هم نمی رسیم

دریغا

وافسوس که ما تنها

حامل چند گفتگوی عاشقانه

وچند بوسه بی ریا هستیم  !

پی نوشت:

۱- بهرام رحیمی

   + مسیح اسمعیلی ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()