بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

نسیان روزهای پایانی سال

نسیان همین است؛ مثل آب که در دمای زیر صفر و در نسیان آب بودن یخ می‌‌زند.

 مارگریت دوراس

 

 

سیب طعم تو را می‌دهد

این روزها

لا به لای بوسه‌ها

مست می‌شوم

در آغوش این زمستان کش آمده  و عقربه‌های تنبل

به یاد دستانی که گره خورده

در آغوش باد

و هی چرخ می‌خورد

 مست ِ مست

در کلام تو

  و می پیچد تنم

 درته مانده تصویر ماه

 - رنگ پریده -

 و بیرون می آید از طاقت من

دور و مبهم

 

 

 

 

 

پی نوشت:

 من هم غریبه ام ... آن قدر غریبه که گاهی از وحشت این همه غریبه گی شب ها از جا  می پرم و از فواصل خودم با دنیا آن قدر  می ترسم که باورم  می شود مثل وصله ی ناجوری هستم در تمام   ذوق و همبستگی ها و صمیمیت های عمیق این دنیا ... آن قدر غریبه که هیچ چیزی در این دنیا نمی تواند آن داغی که بر پیشانی و  دلم  خورده را پاک کند ...  درست عین نشان قابیل  ....و هیچ تسکینی نمی باشد مگر فراموشی های گاه به گاه ... برای ماهی ، هفته ای و یا حتی لحظه ای !

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()