بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

رها کن آن صدای خنده را, آن امید را پرواز ده!

بهاری دیگر آمده است

آری

اما برای آن زمستان‌ها که گذشت

نامی نیست

نامی نیست.

 

(احمد شاملو)

 

 

 

آدمی نمی داند کدام را باور کند، آبی امیدوار بهار را، یا سکوت افسرده ی جوانه های زمستان خواب را! آسمان را که خیره می مانی، هرچند پرستویی پلک دلت را نمی پراند و خبری برای چشمِ چشم انتظارت نمی آورد اما... ابرهای مهاجر می دوند، بی وقفه، هر کدام مسافر جایی، دیاری، قراری که دیگر بهار است و موسم بارش و باریدن! چه جنب و جوشی هست در این آبی بیکران معلق! ... که هر روزبه بستر خود می کشاندخاطرات ابررا ...

بهاری دیگر از راه رسیده دوباره ...پرده ها کنار رفته تا  آفتاب این روزها در این حوالی آرام آرام جان بده به تن های در بند سرما....

حال خوشی ست!

 و می دانم و یقین دارم که هنوز  عطر گمشده ای در مشام باد  جاریست و چشم در فراسوی راه ها و جاده ها در جستجوی او ست. در همین نزدیکی کسی هست که غربتش رنگ می برد از روی هرچه بهار و زندگی است و هنوز هم بودن او، مرا به وجد می‌آورد و لحظه‌های آمدنش را با همان شوری که  در صدای گنجشکی کوچک همین نزدیکی‌ها، انتظار می‌کشم، بی‌تابانه انتظار می‌کشیم...

 

 

 

 

 

 

 

ایام  را مبارک باد از شما

مبارک شمایید

ایام می ایند تا به شما مبارک شوند.


شمس تبریزی

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()