بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

سر به شانه های خود بگذار درست مثل گنجشک ها...

 

بر می خیزم

چراغی در دستم چراغی در دلم

زنگار روح ام را صیقل می زنم

آیینه ئی برابر آیینه ات می گذارم

تا با تو

ابدیتی بسازم

"شاملو"

 

 

 

 

 

 

 

.... این روزهای پایانی سال تنها و دلتنگ می­زنم بیرون عصرها و هر خیابانی که روبرویم سبز می­شود صدای ازتو هنوز در ذرات معلقش ذخیره است که  میان ِ نفس های بی قرارم جا مانده است. درست مثل همان غزلی که در آخرین دیدار زمزمه کردی !

 مثل زمزمه "زمستان است" با آن صدای دلنشین در لابه لای بوسه های نابهنگام لبریز می شوم در دنیای خاطره‌هایی که حالا کمی دورند اما به اندک بهانه‌ای نزدیک می‌آیند. آنقدر نزدیک که مست می شوم از حضورشان...

فضا پر است از بوی عطری آشنا ....

عطر رها شده در فضا را مزه مزه می‌کنم .بوی عطر رها شده در فضا با نفسم درهم شده و در مشامم نشسته ...باز همان عطری که من همیشه می‌توانم بویش را از میان هزار عطر تشخیص بدهم.... بوی بعضی از  عطرها ماندنی ست؛ چشمهایم بی اختیار  دنبال تو می‌گردند... دنبال بودنت... و اما این  تنها بوی  عطر آشناست که  باز دریچه می شود و مرا می برد به دوردست خاطره‌ها...

و خودم را رها می کنم  به دست موج دلتنگی که مرا با خودش ببرد به جایی دورتر  از اکنون... کاش بوی این عطر  هیچ‌وقت تمام نمی شد...

این روزها  زمزمه های خوب  بدجور در من تکرار می شود !!

 راستی انگار قرار است امسال بهار زودتر برسد پس تو هم اگر دیرت نمی شود  کمی زودتربیا!

٢٩/١٢/٨٨

 

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()