بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

و هیچ کس نمی داند ....

سخت ترین مدل نوشتن این است که تو مجبوری شوی نیمه پنهان ذهنت را از تن کلمان بکشی بیرون  !!!

 

دیشب تو را خواب دیدم. سراسیمه از خواب بیدار شدم. دم دمای صبح بود و هوای گرفته بیرون خبر از یکروز ابری می داد؛ از آن روزهای که دل آسمان تا جا دارد، می گیرد اما دریغ از قطره ای باران تا دلش باز شود. تنها بغض است و دلتنگی...

دست بردم به کاغذ و قلم کنار تخت و نشسته ام به نوشتن تا یادم بماند.

خواب دیدم در باز شد و تو با شیطنت همیشگی آمدی در اتاق...

این چندمین باری ست که درخواب آمدی به سراغم، نمی دانم... اما می دانم هر بار که بیدار می شوم چیز زیادی یادم نمانده، تنها بار آخر یادم است که بلند بلند گریه می کردم. از صدای گریه خودم از خواب بیدار شدم. نفسم بالا نمی آمد اما یادم نیست برای چی گریه می کردم فقط می دانم که برای تو بود.نمی دانم، مُرده بودی یا....

اصلا چیزی یادم نمانده! امان از من...

 اما امروز بلافاصله که از خواب پریدم، شروع کردم به نوشتن !

خواب دیدم در باز شد و تو وارد اتاق شدی با آن شیطنت همیشگی و آرام آرام نزدیک من شدی و گفتی : ســـــــــــلام- از آن سلام های کشدار که تنها تو بلدی! - طنین صدایت آرام بود و خالی. لحنت کمی بوی سرگشتگی داشت. بوی آشنای سرگشتگی و من باز خود را به یاد می آورم که هیچ چیز شادم نمی کند و آرام نمی شوم.

- نمی دانم چرا نمی توانم بی رو دربایستی با تو حرف بزنم و خودم را خلاص کنم. انگاری مسخ شده ام؛ مسخ صدایی که از ورای نفسهای تو می شنوم.  درست مانند آدمی که  زیر باران خیس می شود و  لباس به تنش می چسبد و همه می بینند که به چه نفس نفس  زدنی افتاده است!

همیشه این دستپاچگی در حضور تو کفر مرا در می آورد. پیش کسی این قدر هول نمی شوم؛ نفسم به شماره نمی افتد اما تو فرق می کنی لعنتی، حتی درخواب!!

وباز هم سنگینی نگاه تو بر تنم و همه ی  لذت تو  از نفس نفس زدنم !

 نمی دانم، که آیا می شود و یا آنکه توانش را دارم رها کنم. اما رها نبودی؛ نه برای من... و همه چیز در سرگشتگی ام  کناره می گرفت و درد... که وحشی است و سرکش ،هر وقت و هر جا که بخواهد می تازد..تو هم نمی توانی افسارش کنی. اصلا نباید افسارش کنی. افسارش کنی می شود همان اسب آرام و نجیبی که گوشه ای می نشیند و آنقدر همان جا می ماند که بمیرد...افسارش کنی ، می میرد...

هوا برهنه ، خدا خفته و من... هنوز عطر تو را دارد  تمام پیرهنم

در این لحظه‌...انگار دستی نامرئی مرا بر می‌دارد و می‌برد به دورترین جای جهان... و می‌پرسد که کجا می‌خواهی باشی... از آن بالا نگاه می‌کنم... به همه‌ی آنچه که می‌شود دید و خواست... و آرامش می‌ دود زیر پوستم: "همین جا که هستم"

چشمم را باز می‌کنم....سوز سردی می‌رود در تنم و من به خود می‌لرزم. زل‌ می‌زنم به ستاره های خیس... من هستم... به تمامی و انتظاری که زمانی پیش ناگزیر و تلخ بود، برق می‌‌اندازد چشم‌هایم را، سبکبالم و دوباره فراموش می‌کنم که این همه تب، این همه تاب برای چیست؟! وقتی ناگهان دلت می‌کوبد و هی فکر می‌کنی که بفهمی دلیل این بی تابی چیست؟ که ناگهان، مرموز و خواستنی و نرم، می‌رود زیر پوستت. در غیرمنتظره‌ترین لحظات!

و حالا تو انگار رهاتری. آنچه را که خواسته ای گرفته ای و تصرف کرده و حالا نیز باید از آن بگذری؟

و زیر لب بخوانی:

عقل داشـتم نگرفتـم طریق عشـق/جایی دلم برفت که حیران شود عقول

***

از صدای تو به خود می آیم در خواب  که سرم را بالا می گیری و می گویی: می شود برای یکبار هم شده به حال فکر کنی؛ نه آینده و گذشته!

و با خنده می گویی:

 کمتر قصه بباف دختر!  در خواب....

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()