بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

نه!... هذیان های شبانه مرا می نگارد!

 

هذیان های شبانه  را می نویسم.

 دوباره هجوم ِ بی‌خوابی و بی‌قراری و شب و باران و من  کنار نامه های عین القضات ...

 نمی دانم در این نامه ها، نه در این مرد چه نهفته است که مرا این همه مجذوب خود کرده ست ! 
  می گوید: عاشق شنیدنی است، معشوق خواندنی است. عشق است در میانه و هوش و حواس نه، معشوق دیدنی است.

_عجب دیداری ست  دراین وعده گاه  دلتنگی!_

ببین که کلام ِ تورا تا آخرین هجای وجودت نوشته‌ام. دیدن، خواندن، نوشتن و شاید زندگی این است ....

 من کیستم؟  در این میانه  ....

دیوانه‌ای به افق چشم دوخته در این تاریکی  که از تداوم محو زمان در انتهای دیدرس ، بر این همه کلام باطل می‌خندد!!!

اما اکنون تنها تویی که در میانه‌. یک نام، یک نشان... یا نه، بی‌نام و گمنام، شاید هم  بدنام و بی‌نشان

و این منم همه و چشمه‌ای در جان ِ کلام که تویی. می‌جوشی و تمام ِ این دلتنگی  را در خود فرو می‌بری.

حال من کجا می‌توانم از تو بگریزم؟

اصلا چگونه می‌توانم بی تو بود؟

می گویی :به ترانه‌ای نو، عاشق و معشوق را به کناری نه و خود در میانه بنشین.

 تو در کلام نمی‌گنجی، به آغوشم بیا وبر پیکر خیس دلهره‌ها نقش سراب بکش ....

 وای، از این همه کلمه‌ بیزارم... سالهاست دلم می‌خواهد بنویسم،فارغ از خیال ِ قافیه و مغلطه، برای تو،

امشب باران ِ بی‌قرار، ترانه می‌بارد بی‌امان از آسمان‌های کبود ِ وجود ِ من، از خلق ِ پیکری شبیه ِ من .. در میان ِ آغوشم.

 ببین! عشق ممنوع

 من لذت ِ یک حسرتم، نفس‌کشیدن ِ یک آغوش ِ بی‌همتای امن. من یادی گمگشته در میان ِ خطوط ِ مبهم ِ دستان ِ کسی نیستم،

و نمی‌ترسم، نه!... از نقش ِ آغوش ِ کسی در بستر ِ خاطراتم،  نه!... از تهدید ِ امتداد ِ نگاهم در افق ِ ناکجای تو،

 همآنجا که آسمان و صحرا به‌هم‌می‌پیوندند با  تو و سایه‌ی رقصانت  ...

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()