بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

شک دارم

 

چنین کشتـﮥ حسرتِ کیستم من؟

که چون آتش از سوختن زیستم من

                                                بیدل

 


شک دارم

به بغض های کودکی که در من نطفه می بندد

بگذار

برای  قداست مریم بگریم

تا قابله هیچگاه تو را نزاید

من پرده ها را دریده ام

 سیب های هوس را چیده ام

دستانی که تن این درخت را لمس نکرد

بوسیده ام

از چه می خندی ؟

ای کفاره شیرین!

سالهاست

هزار بار  مرا

در متن گناه مادرم

غسل تعمید می دهند 

 

 

 

 

پی نوشت:

اگزیستانسیالیست‌ها زیرک ترین فیلسوفان این  روزگارند که می‌گویند: "دنیا ازدحام تنهایان است".

اما نمی‌دانم دانسته دروغ می‌گویند، یا ندانسته اشتباه می‌کنند ؛وقتی می‌خواهند با "عشق" سر و ته قضیه را هم بیاورند و راه فراری نشان دهند به آدمی ...برای گذر از این وضعیت تراژیک !

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()