بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

امشب چرا پریشان است رویاهای من

سرد است

 بادی که می وزد از سمت خورشید

می لرزم در این درد و دلتنگی

موهایم را آشفته می بافم در باد


-         باران چه خشک می نالد-

در گلوی کوه

می شکند رد پائی

 در جاده های شب

 پیدا نیست

دلم

 چه دلتنگ است

و نبض چه  آهسته می خواند

دستانم را

 در فاصله ی کوتاه  

چه دیر سفر می کنند

نفس های از نفس افتاده ام

در دم وبازدمی سرد

می بینی

  ایستاده ام  بی هراس

شبیه

به پالتوی زمستانی

که ایستادنش

وامدار میخ کجی است

بر گلوگاه  دیوار

 

 


   + مسیح اسمعیلی ; ٢:۳٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()