بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

در کوچه باد می آید...

راه  که می‌روم

بی‌قرارتر از همیشه

واژه‌های مرا

 بلند می‌خوانند

 با نغمه‌ی باران و نسیم

 گاهی که می‌نشینم،

 سعدی و حافظ از سر و کول‌ام بالا می‌روند

 انگار به رسم عشق‌بازی و بازی عشق ...


 عاشق که می‌شوم

 غریبگی در من رشد می‌کند،

قد می‌کشد

 تا آسمان بیگانگی

و من

  احساس می‌کنم

 با خودم غریبه‌ام

 و چه‌ دور می‌شوم

 از خودم

 و‌ غم؛ تنگ

به آغوش می گیرد سینه‌ام را

تا  گلوگاه ، چشم

 در من می‌روید

 شرم،دل‌شوره، نفس های تنگ ...

 و من

فرو می‌روم

در اوج بی‌قراری

 

 


   + مسیح اسمعیلی ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()